وعده پوچ

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
در سرما نگهبانی می داد
.
سرباز گفت : چرا ای پادشاه اما لباس
گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت :

من الان داخل قصر می روم و می گویم
یکی از لباس های گرم مرارا برایت بیاورند.
اما پادشاه به محض ورود به داخل
قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده سرباز را در حوالی قصر پیدا کردند،
در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم
اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...
گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلمه، يك انسان نابود می شود
مراقب بعضی یک ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۲/۲۳ ساعت 15:27 توسط مجيد
|