قصه پائیز

چه سالهایی گذشت و چه روزهایی آمد
هر فصل به عشق پاییز ، باران بارید و بهار شد و گرمای قبل از خزان آمد
و من مثل برگی در بین باد و باران و تگرگ، آخر قصه چیزی نیست جز مرگ
و عاشقانه فارغ از پایان زندگی ام، نفس میکشم در غوغای این دنیا و هیاهوی فصل ها
به عشق اینکه پاییز من بهار زندگی مان است
به عشق اینکه همچنان به امید دیدن پاییز نفسهایم با عشق می آید و میرود
تولدی دوباره ، دوباره پاییز و پایان روزهای تکراری
خسته از فصل های گذشته ، خرسند از اینکه در فصل خویش به سر میبرم
در ماه مهر هستم و برگهای زردی که پوشانده این دنیای بی عاطفه را
میلاد مان است و نسیمی که با خود برده هوای مسموم قلبمان را
و ما متولد شدیم در فصلی که با تمام وجود دوستش داریم و به آن افتخار میکنیم
نه به این خاطر که در آن شروع زندگی داشتیم، به خاطر زیبایی اش ، غرورش ، احساسش
و فصل ها آمدند و گذشتند ، اما از پاییز نمیتوان گذشت
و من در این فصل انتظار نشسته ام چشم انتظار
چشم انتظار برگی که همیشه سبز بود و اینک با رنگی زرد
آرام بر روی زمین می افتد ، تا زیبا کند تن این زمین تشنه را
آه ! چه زود میگذرد ، مثل لحظه افتادن برگها بر زمین
مثل یک چشم به هم زدن ، مثل همین آه گفتن
انگار همین دیروز بود ، انگار آن دیروز همین امروز بود
انگار ما در فرداییم و حسرت امروز را میخوریم
و من با همان احساس دیروزم دوباره مینویسم
از فصل شروع خویش ، از قلب خویش ، از تولد دوباره زندگی
یک موی سپید دیگر ، این آینه و چهره ای دیگر و
این قصه همچنان ادامه دارد ، تا وقتی خدا بخواهد....



+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۷/۲۲ ساعت 7:30 توسط مجيد
|